02/05/2026
دیدم زورم به دنیا نمیرسه…
دیدم زورم به دنیا، جنگ، سیاست، اخبار، بیثباتی و این حجم از فشار نمیرسه
به چیزهایی که هر روز از آدم یک تکه میکنند و بعد انتظار دارند صبح بلند شود، لبخند بزند و (نرمال) ادامه بدهد.
برای همین، امروز رفتم کوه
فکر میکردم آسان است.
نبود!
نفس کم آوردم، بدنم درد گرفت، چندبار خواستم برگردم، و وسط مسیر فهمیدم چقدر خستهتر از چیزی هستم که به خودم اعتراف میکنم.
اما یک چیز جالب بود؛
آدمهایی که کنارم بودند، هرجا کم آوردم ایستادند، کمک کردند، امید دادند و نگذاشتند جا بمانم.
گاهی درمان، حل کردن تمام مشکلات دنیا نیست.
گاهی فقط این است که یک قدم دیگر برداری، نفس بکشی، آب بخوری، به بدنت گوش بدهی و اجازه بدهی کسی چند متر کنار تو راه برود.
امروز فهمیدم روان انسان شبیه کوه رفتن است؛
قرار نیست همیشه قدرتمند و آماده باشیم.
گاهی فقط کافیست متوقف نشویم.
و عجیب است که بعضی وقتها، وقتی به قله میرسی، دنیا تغییر نکرده…
اما تو کمی زندهتر شده ای…